تبليغاتX
رنگینک

 

یکی دو هفته پیش برای انجام کاری من و خواهرم مجبور شدیم چند روزی به تهران بریم

سوار اتوبوس شدم تا برم راه آهن با اینکه اتوبوس خلوت بود ولی ترجیح دادم کنار چمدونم بایستم ,که خانمی نظرمو جلب کرد برای اینکه با ایشون ارتباط برقرار کنم بهشون لبخند ی زدم . با اینکارم خانم به من اشاره کرد و گفت:دخترم اینجا بیا پیش من بشین خسته میشی.

 من هم قبول کردم.

وقتی کنارش نشستم احساس کردم خانمی هست پیر روزگار و بیشتر از سنش نشون می داد .

رو به من کرد و گفت : تهرانی هستی از قیافه و تیپت مشخصه که قزوینی نیستی. (با اینکه قزوینی هستم و همیشه قزوین رو دوست داشتم و دارم و ازش دفاع می کنم دلم نیومد بهش بگم نه ,قزوینی هستم و فکر کردم شاید اینطوری بهتر بتونه باهام دردودل کنه بعضی وقت ها ما آدم ها با غریبه ها راحتریم )

گفتم :مگه شهر قزوین رو دوست ندارید ؟

گفت: نه از جای جای شهر خاطره بد دارم دخترم تو همین شهر براش مشکلات زیادی پیش اومده دلم می خواد از این شهر برم تا شاید بهتر زندگی کنم .

 رو به من کرد وگفت :شما قیمت خونه های تهران رو می دونید می تونم با سی میلیون یه خونه کوچیک بخرم البته قراره کمیته امداد هم بهم وام بده .

گفتم:فکر کنم تو شهرک پرند بتونید خونه بخرید .خانم خندید و گفت: منظورت خونه های مهره؟

گفتم :نه خونه مهر رو هم اونجا دادن شما می تونید یه قسمت دیگه بخرید البته جنوب شهر هم می تونید با وام یه خونه کوچیک بخرید گفت:اگه بخوام دم خونه شما بخرم اونجا چنده؟ (من که نمیدونستم چی بگم چون خونمون تهران نبود جای خونه خالمو گفتم )گفتم من زیاد قیمت ها رو نمیدونم ولی فکر کنم این قیمت باشه.......

گفت: به نظر شما کرج چطوره؟ گفتم خوبه

گفت: هر چی باشه از این قزوین که بهتره

آخه می دونی چیه مردم قزوین خیلی خیلی پست هستند مثلا این مانتویی رو که پوشیدم ببین قبلا داشتم کهنه بوده یراق خریدم بهش دوختم که جدید بشه که مردم قزوین ببینند و بگن این خانومه چه داراست .

بالاخره وقتی خواست که پیاده بشه کلی برام دعا کرد.من هم  گفتم امیدوارم مشکلتون حل  بشه و از دست مردم قزوین راحت بشید.

نمی دونم چرا ما آدم ها فکر می کنیم هر خوشی و ناخوشی که برامون اتفاق میوفته از مکان هایی هست که توش زندگی می کنیم چرا فکر نمی کنیم مشکل از آدم های بدی هستند که تو زندگیمون میان و می رن و زندگیمون رو دچار مشکل می کنند و شهر هایی که توش زندگی می کنیم تاثیری تو زندگیمون ندارن شاید از انتخاب اشتباه ماست که این آدم ها رو تو زندگی خصوصیمون وارد می کنیم یا شاید برای اینه که خیلی راحت به آدم های اطرافمون اعتماد می کنیم.


در جواب ایران

دید انسان ها نسبت به پیرامون اطرافشون متفاوته و جهان بینی هر شخص با شخص دیگه فرق داره

یک شاعر یا یک نویسنده با دیدن یک شاخه گل می تونه الهام بگیره برای نوشتن یک قظعه ادبی یا یک شعر زیبا

یک نقاش با دیدن همون شاخه گل می تونه یک تابلو نقاشی رو خلق کنه

یک بچه شیطون با دیدن همون گل به فکر وسیله ای میافته برای بازی

یک عارف با دیدن همون شاخه گل به وجود خدا پی می بره

یک گیاه شناس با دیدن همون گل به فکر درمان خیلی از بیماری ها میافته

ولی شاید برای من و امثال شما یک شاخه گل همون یک شاخه گل باشه

 

 

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه یکم خرداد 1391 توسط رنگینک

 

از بیرون می آمدم که تو کوچه, نزدیک خونه ,مردی رو دیدم خمیده و مریض با لباس های مندرس که در هر خونه ای رو می زد و می گفت : همسرم نابیناست و پنج فرزند دارم به امام حسین و به حضرت ابالفضل به من کمک کنید......

نزدیک تر که شدم خانمی رو دیدم که چند تا نون سنگک خردیده به طرف پیر مرد نزدیک شد و نصف نونشو به همراه مقداری پول به پیر مرد داد.

 اون طرفتر مردی به همراه پسرش نظرمو جلب کرد .

مرد به همراه پسر بچه حدودا شش ساله اش مشغول جمع کردن زباله از توی سطل زباله بودند و نون خشک ها و .....جدا می کردند پسر بچه اونقدر کثیف بود که دلم می خواست اون رو به خونه بیارم بفرستمش حموم تا دوسه ساعتی خودشو بشوره تا شاید تمیز بشه.

تو این افکار بودم که دیدم مرد مقداری پول به همراه کیسه ای  که نمی دونم توش چی بود ,رو به پسرش داد که به پیر مرد بده وبه پسرش گفت: این مرد مریضه و گناه داره و بنده خداست و باید همیشه به بنده خدا کمک کنیم مخصوصا اگه محتاج باشه .

وقتی این صحنه رو دیدم به خودم گفتم:شاید من و امثال من بتونیم با پوشیدن لباس های تمیز و مرتب تو خیابون ظاهر بشیم ولی هیچ وقت نمی تونیم قلبی به زلالی و پاکی این پدر و پسر داشته باشیم


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391 توسط رنگینک

وقتی تبلیغات دیگر کاندیدا رو دیدم نا خود آگاه داستانی در ذهنم تداعی  شد.

یه روز معلمی چندین دونه لوبیا به دانش آموزان کلاسش می ده و به اون ها می گه  این دونه های لوبیا رو ببرید و در زمان مقرر  گلدون سبز شده اون ها رو برگردونید.

هر کسی که دونه لوبیاش سر سبز تر بشه جایزه بهترین گیاه مدرسه رو می گیره.

پسرک دونه لوبیاشوتو گلدون کاشت آبش داد جلوی نور گذاشت و مدتی رو منتظر نشست ولی هر روز که می گذشت دونه رشد نمی کرد.

زمان مقرر فرا رسید نه تنها دونه لوبیاش سر سبز نشد بلکه حتی جونه هم نزد . گلدون خالیشو به مدرسه برد وقتی به اونجا رسید با گلدونهای زیبا و سرسبزی که تو کلاس بود مواجه  شد بچه ها رو دید که با دستشون گلدون خالی اون رو به همدیگه نشون می دادند و گلدون های سر سبزشون رو به اون نشون می دادند و می خندیدند .

پسرک با ناراحتی گلدونشو به سر کلاس برد و منتظر معلم شد . وقتی معلم وارد کلاس شد و با گلدون های سر سبز دانش آموزان مواجه شد سرشو تکون داد ولی وقتی چشمش به گلدون خالی پسرک افتاد لبخندی زد و به طرفش رفت و از اون پرسید چرا گلدونت سر سبز نیست مگه از اون خوب مراقبت نکردی ؟!!!

پسرک گفت :چرا هر روز و شب مواظب اون بودم ولی رشد نکرد .

معلم رو به بچه های کلاس کرد و گفت:شما چه کاری کرده اید که لوبیاهاتون اینقدر سبز شده . هر کس از کارهای که تو این مدت برای دونه های لوبیاش کرده بود صحبت می کرد .

معلم رو به پسرک کرد و گفت:صداقت,تو تنها کسی هستی که صداقت داری تموم لوبیا هایی رو که من به بچه های کلاس دادم پخته بود و در هر شرایط نباید رشد می کرد و همه بچه ها ی کلاس دونه هاشون رو عوض کرده اند و تنها کسی که این کار رو نکرده تو بودی

من می خواستم با این کار روح صداقت رو در شما ها پرورش بدم و برنده واقعی تو این مسابقه کسی است که صادق تر باشه

من زهرا ترابی دارای لیسانس کامپیوتر (نرم افزار)هر کاری که بتونم انجام می دم نمی تونم قول هایی بدم که در توانم نباشه چون نمی تونم لوبیای پختمو سبز کنم.

اگه دوست داشته باشید خوشحال می شم کاری در حد توانم انجام بدم چه در دنیای واقعی و چه در دنیای مجازی


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سوم فروردین 1391 توسط رنگینک

 

آخرین روزه اسفنده واحساس می کنم که همه منتظر فرا رسیدن سال نو هستند. با دیدن بچه های کوچیکی که همراه خانوادشون ,خودشون رو آماده  عید می کنند منو به سالهای کودکیم برگردوند .

چقدر دوران کودکی با تمام کوچیکیش, بزرگه و چقدر دنیای بزرگسالی در عین بزرگیش, کوچیکه .

این روز ها ,دوران کودکیم مثل پرده سینما از جلوی چشمانم رد می شوند و مرا به دوران کودکیم می برند .

.........نزدیک عید بود و پدر و مادرم  آنقدر مشغله داشتند که هنوز برای عید اون سال  هیچی برام نخریده بودند و من ناراحت از اینکه سال داره نو می شه وولی من هیچی ندارم .

ناراحت و منتظر تو خونه نشسته بودم  که دیدم پدر و مادرم به همراه یه دامن پفی لیمویی وارد خونه شدند . وقتی اون دامن پفی رو دیدم انگار تموم دنیا با تموم بزرگیش برام زیبا شده بود چقدر اون روزها منتظر بودم تا سال نو بشه و من بتونم دامن پفیم رو بپوشم اون روزها تموم شده ولی.......

ولی پیش خودم فکر می کنم که چرا این روزها ,برای آدم بزرگ ها هیچ, چیزی نیست که خوشحالشون کنه تا بتونندبرای فرا رسیدن  سال نو ثانیه شماری کنند .

پیش خودم گفتم شاید برای اینه که دنیامون بزرگ شده یا شایدم دنیامون کوچیک شده ولی با اتفاقی که دیروز برام افتاد. نگرشم  نسبت به بعضی از آدم های دنیا تغییر کرد.

دیروز رفته بودم خونه یکی از دوستام که به خونه جدیدشون تازه نقل  مکان کرده بودند.

 تو خونه جدیدشون چون گازشون, رو خونه بود تصمیم گرفته بودند گاز قدیمیشون رو که چند ماهی بود خریده بودن  رو, به خیریه بدن  تا اون ها به کسی که احتیاج داره بدند.

زنگ خونشون به صدا در اومد و من هم هنوز اونجا بودم که دیدم یه پیر مرد نورانی با گفتن یا الله وارد خونشون شد و رو به مامان دوستم کرد و گفت : خانم اینها رو باید ببریم ₍برق خوشحالی رو می شد تو صورت چروکیده اش دید اونقدر خوشحال بود که هرکسی نمی دونست ,فکر می کرد برای دختر خودش  جهیزیه می بره ₎ مامان دوستم گفت بله

جلو اومد تا گاز رو بلند کنه دید خیلی سنگینه

گفت: این موسسه خیریه هست و هر شخصی وقت مازادشو به این موسسه کمک می کنه ولی من چون نمی دونستم باید چی ببرم و خونه شما هم پله هاش زیاده کسی رو با خودم نیاوردم تا کمکم کنه  چند دقیقه صبر کنید برم کمک بیارم .

من حس کنجکاویم گل کرد از آیفون نگاه کرد ببینم بالاخره چه اتفاقی افتاد

 مشغول کنجکاوی بودم که دیدم ₍خونه روبه رویی دوستم یه عده کارگر ساختمونی مشغول کار هستند ₎ اون آقا مشغول صحبت با کارگر های روبه رویی هست و بعد از چند دقیقه صحبت پولی رو به اونها داد و سپس به همراه دونفر از اونها به طرف خونه به راه افتادند وسایل رو تو وانت گذاشتندو تشکر کردند  در موقع رفتن رو کرد به ما و گفت:ممنون عید این خانواده رو عید کردید .

بعد از شنیدن این جمله چند دقیقه ای رو مات و مبهوت بودم اونقدر که احساس کردم حال خوشی ندارم  آنقدر غبطه خوردم که گویی تنها انسان واقعی ای بود که تا اون روز دیده بودم انسانی که با خوشحالی دیگران عیدش را عید کرده  بود.


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390 توسط رنگینک
    

شارژ ایرانسل

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

تفریح و سرگرمی

دانلود